تبلیغات
نامه ای برای همسرم... - ماه عسل

امروز:

ماه عسل

منظره ی قشنگی بود.علاوه بر آن،از پشت رُل نشستن طولانی خسته بودم.ماشین را نگه داشتم و از سارا خواستم که پیاده شود تا در کنار آن منظره ی زیبا عکسی بی اندازیم و خاطره ی ماه عسلمان را ثبت کنیم.
جاده ی شمال همیشه برایم مثل جاده ای بود که خدا به سمت بهشت کشیده.
سارا را روی یک تخته سنگ نشاندم و خودم به آنطرف جاده رفتم تا با زاویه ی بازتری عکسب...رداری کنم.
یک چشمم را بستم و از داخل چشمی دوربین به سارا نگاه کردم.توی دلم خدا را شکر کردم.از صمیم قلب خدا را شکر کردم که بالاخره آنچه را که می خواستم به من داد.بدون سارا،تمام زندگی،ارزش یک لحظه زنده بودن را هم نداشت.
-:چی کار می کنی پس شادوماد؟بگیر دیگه.
با صدای سارا به خودم آمدم.از داخل دوربین به صورت زیبای سارا خیره شدم .چشمان آبی سارا برایم مثل دریا بود.کادر دوربین را باز کردم و تصویر را کاملاًً عقب کشیدم تا منظره ی زیبای پشت سر نمایان شود.نمی دانم چه شد که یک بنز سفید رنگ،با سرعتی دیوانه وار وارد کادر شد و به سمت سارا رفت...


نوشته شده در : پنجشنبه 4 فروردین 1390  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر