تبلیغات
نامه ای برای همسرم... - چهار خط موازی

امروز:

چهار خط موازی

احساس می كرد سرش روی بدنش سنگینی می كند.مثل اینكه سر كس دیگری را روی بدن او گذاشته باشند.

رد چهار خط موازی قرمز هنوز روی گونه ی چپش خودنمایی می كرد.فریاد زد : " من دیگه نمی تونم.باید باهات حرف بزنم.باید همه ی حرفهامو بهت بگم مسعود...سه سال اسیرت بودم...اگه با هر كدوم از اون خواستگارای رنگارنگم ازدواج می كردم زندگیم از الان بهتر بود."

محبوبه سیگاری روشن كرد.پك محكمی به سیگار زد.در حالی كه دود سیگار را از بینی خارج می كرد گفت : " میشه بگی تو چرا فكر می كنی چون شوهرمی حق داری كه هر كاری می خوای باهام بكنی؟...تو چرا نمی خوای بفهمی كه بیماری؟..."

با گفتن این حرف یاد شب قبل افتاد.یادش آمد دیشب بود كه با گفتن این حرف چهار خط موازی قرمز روی گونه اش نقش بستند  و حالا قطرات گرم اشك جای آنها را می سوزاند.

پكی به سیگارش زد و ادامه داد : " تو بیماری مسعود.بیماری سوءظن داری.كی گفته فقط به سرماخوردگی و دل درد می گن بیماری؟...خب اینم یه جور بیماریه...دیگه از دستت خسته شدم.این حرفهارو هم كه دارم بهت می گم دیگه نمی تونستم توی دلم نگهشون دارم...باید یه روزی می ریختمشون بیرون...اصلاً می دونی چیه؟من ازت متنفرم...تعجب كردی،نه؟...بایدم تعجب كنی.من خر بودم كه اون همه خواستگارو رد كردم،از درس و دانشگاه بُریدم،بابای بیچارمو انداختم گوشه ی بیمارستان،فقط به خاطر تو،به خاطر یه آدم بی ارزش كه فكر می كردم خیلی ارزش داره."

محبوبه دهانش را كج كرد و ادای مسعود را درآورد: " من چشماتو می پرستم...سبزی چشمات آدمو یاد زندگی می ندازه."

سیگار به فیلتر رسیده بود.فیلتر سیگار را در زیر سیگاری تا جایی كه زور داشت فشار داد." شما مردا تا خَرتون از پل می گذره دیگه همه چیز رو فراموش می كنین...برای شما مهم فقط به دست آوردن زَنه...همین كه فهمیدین فلان زن مال شماست و اسم شما رفته توی شناسنامش،دیگه هیچی براتون اهمین نداره."

صورتش كاملاً خیس شده بود.فریاد زد : " منِ احمق گول حرفاتو خوردم.اونقدر خر بودم كه فكر می كردم هر چی می گی راست می گی...اما دیگه نمی تونم،نمی تونم تحملت كنم.می فهمی؟"

محبوبه سیگار دیگری روشن كرد و ادامه داد : " نمی تونم هی كتك بخورم و حرف نزنم.یه روز می گی با یه مرد دیدمت،می زنی توی گوشم...یه روز می گی با میوه فروش محل ارتباط دارم،می زنی توی دهنم...یه روز می گی با راننده ی آژانس ریختم روی هم،دنده هامو خورد می كنی...هر وقتم كه صحبت از طلاق می كنم دوست و رفیقای قانونیت رو به رخم می كشی...به خدا دیگه خسته شدم،حالم ازت به هم می خوره،وقتی می بینمت احساس می كنم دل و روده هام به هم می پیچه،می خوام بالا بیارم...خستم كردی مسعود."

قطرات گرم اشك از چشمان سبز محبوبه پایین می آمد و از روی چهار خط موازی قرمز عبور می كرد.ساعت اتاق سه بار به صدا درآمد.محبوبه روبروی آینه نشسته بود و به عكس مسعود،كنار آینه،نگاه می كرد.تند تند نفس می كشید.سیگارش را در زیر سیگاری خاموش كرد.صدای خس خس سینه اش را می شنید.نیم ساعت دیگر به آمدن مسعود مانده بود و محبوبه باید به فكر یك غذای حاضری می بود.


نوشته شده در : چهارشنبه 6 بهمن 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر