تبلیغات
نامه ای برای همسرم... - آسمانِ ایران

امروز:

آسمانِ ایران

ساعت هفت صبح بود.جولیا با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد.آسمان شهر پاریس قرمز بود و قطره های باران،آرام روی شیشه ی اتاق خواب فرود می آمدند.

جولیا دلش گرفته بود.دلش برای فرزندانش " سهراب و تهمینه" و همسرش "سیاوش" تنگ شده بود.روی تخت خواب نشست.با خودش فکر کرد:

-اگر سیاوش به طور اتفاقی خواهرزاده اش فرزانه را در پاریس نمی دید و اگر فرزانه و همسرش پاریس را برای دوران ماه عسل خود انتخاب نمی کردند،هیچ وقت سیاوش به فکر ایران رفتن نمی افتاد.

تمام مشکلات جولیا و سیاوش از سپتامبر سال گذشته شروع شده بود.زمانی که سیاوش فرزانه را در یکی از فروشگاه های ایرانی پاریس دیده بود و حرف های فرزانه،داغ دوری اش از ایران را برایش زنده کرده بود.

جولیا هنوز هم سیاوش را دوست داشت.با این که یک سال از رفتن او و بچه ها می گذشت،هنوز به وضع جدید و تنهایی در خانه عادت نکرده بود.

اشک چشمان جولیا را پر کرده بود.یاد گذشته ذهنش را مشغول کرده بود.یاد روزهایی که هر وقت باران می بارید،سیاوش سازی را که می گفت اسمش" تار" است،بر می داشت و شروع به نواختن آهنگی می کرد که شعرش را برای جولیا گفته بود.جولیا عاشق صدای تار سیاوش بود.تار،صدای غریبی داشت که تمام غصه های عالم را به درون سینه ی جولیا می ریخت و باعث می شد افتخار کند که شوهرش یک ایرانی است.

جولیا روی تخت دراز کشید،به قطره های باران که حالا با شدت بیشتری به پنجره ی اتاق خواب می خوردند خیره شد و شعر سیاوش را زیر لب زمزمه کرد:

-دلش گرفته آسمون مثل دلم....داره می باره آسمون مثل دلم....داره دردشو فریاد می زنه...داره عشقشو فریاد می زنه....خدایا درد من درمون کن امشب....که مهمونم به درگاه تو امشب....خدایا درد من درمون نداره...خدایا غصه ها پایون نداره...دلم امشب خونه خدایا....چشام دریای بارونه خدایا....خدایا یار من تنها نباشه....چشاش از اشک غصه پر نباشه...

جولیا با یادآوری روزهای خوب گذشته بیشتر احساس دلتنگی می کرد.با خودش فکر کرد:" ای کاش رو در روی سیاوش نمی ایستاد و با آنها رفته بود.

دوباره یاد گذشته ذهنش را پر کرد...زمانی که برای اولین بار سیاوش را در دانشکده دید.هیچ کدام از دانشجوها نمی دانستند که استاد روانشناسی آنها یک ایرانی است.وقتی که سیاوش وارد کلاس شد و خود را معرفی کرد،خیلی از دانشجوها به خاطر سن کم و ایرانی بودن او کلاس را ترک کردند.اما جولیا و چند دانشجوی دیگر در کلاس ماندند.ازهمان روز اول جولیا ی جوان عاشق وقار و متانت استاد ایرانی اش شد.

جولیا از روی تخت بلند شد و به طرف پنجره ی اتاق رفت.چشمانش مث آسمان بارانی پاریس قرمز بود.دیگر نمی توانست دوری همسر و فرزندانش را تحمل کند.تصمیمش را گرفت.به طرف تلفن رفت و با دوستش " آنت " که کارمند یک شرکت حمل و نقل هوایی بود تماس گرفت و یک صندلی برای اولین پرواز به مقصد ایران رزرو کرد.نمی خواست سیاوش و دیگران از رفتن او به ایران باخبر شوند،برای همین به هیچ کس اطلاع نداد...می خواست غافلگیرشان کند.

***

وقتی جولیا روی صندلی هواپیما نشست،روحش زودتر به آسمان ها پرواز کرده بود.باورش نمی شد که تا چند ساعت دیگر می تواند عزیزانش را ملاقات کند،وقتی هم که هواپیما از روی زمین بلند شد،اشک چشمانش را پر کرده بود.دلش می خواست زودتر آسمانِ ایران را ببیند...اما نه جولیا و نه سایر مسافرین پرواز،نمی دانستند که هواپیمای آنها تا چهار ساعت دیگر سقوط خواهد کرد.

 

اردیبهشت 1384

 


نوشته شده در : شنبه 30 مرداد 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر