تبلیغات
نامه ای برای همسرم... - " ریحانه "

امروز:

" ریحانه "

-حالت خوبه سعید؟...چرا عرق کردی؟

با صدای ریحانه از خواب بیدار شدم.کنار تختم نشسته بود.پیشانی ام را بوسید و از اتاق خارج شد.

وقتی از روی تخت بلند شدم سرم گیج می رفت.نگاهم به پنجره افتاد.از شب قبل هنوز برف می بارید.صدای بوق ماشین هایی که از خیابان می آمد آزارم می داد.

به زحمت به طرف دستشویی رفتم.با دیدن صورتم داخل آینه،ترسی مرموز دلم را لرزاند.بیشتر شبیه به اموات بودم.

بدون اینکه صورتم را بشورم دوباره به اتاق خواب برگشتم.کت و شلوار خاکستری رنگم را با یک پیراهن سرمه ای پوشیدم.کیفم را برداشتم و به آشپزخانه رفتم.

ریحانه برایم چای ریخته بود.لباس خوابی فیروزه ای رنگ به تن داشت و برایم لقمه می گرفت.جلو رفتم و گونه اش را بوسیدم.بعد خم شدم و شکم جلو آمده اش را بوسیدم.

-سعید،ولم کن تو رو خدا،بشین صبحانتو بخور.

روی صندلی نشستم .کیفم را روی میز گذاشتم و با دست لیوان چای را لمس کردم.گرمای مطبوعی داشت.برای چند لحظه دلم خواست چای را بیرون،زیر برف بنوشم.لیوان را برداشتم و بلند شدم.

-کجا میری؟

-میرم توی تراس.

***

از طبقه ی سیزدهم همه چیز ریز دیده می شد.مردم برایم  مثل مورچه ها بودند.مورچه های که با سرعت زیاد در جنب و جوشند.

یک دانه ی ریز برف روی گونه ام نشست.دلم لرزید...نمی دانم چرا.

لیوان چای را بالا آوردم و مقابل صورتم نگه داشتم.بخار می کرد.دانه های برف تا نزدیک لیوان می آمدند و با رسیدن به بخار ی که از لیوان بلند می شد،آب می شدند.

جرعه ای از چای نوشیدم و به ماشین های داخل خیابان خیره شدم.بیشتر شبیه ماشین های کوچک فلزی بودند که در کودکی با آنها بازی می کردم.خیلی کوچک بودند،اندازه ی کف یک دست.

ریحانه در تراس را باز کرد و بارانی مشکی ام را روی شانه ام انداخت.

-امروز چته سعید؟

نگاهی به او انداختم.منتظر جواب نماند.در تراس را بست و به طرف آشپزخانه رفت.از پشت در بخار گرفته ی شیشه ای زل زده بودم به ریحانه.خیلی خواستنی شده بود با آن شکم جلو آمده.ریحانه ی من شاید تنها زنی بود که اینقدر حاملگی به او می آمد.زیباییش با قبل از حاملی تفاوتی نداشت.

چایم دیگر کاملاً سرد شده بور.در را باز کردم و وارد خانه شدم.بارانی هنوز روی دوشم بود.به طرف آشپزخانه رفتم.در کیفم را باز کردم و جعبه ی کوچک کادو پیچ را از جیب بغل کیف بیرون آوردم و دستم را به طرف ریحانه دراز کردم.

-تولدت مبارک خانومی.

ریحانه مشتاق به طرفم دوید.

-وااااااااای...اصلاً یادم نبود...امروز اول دی ما هه.سعید تو خیلی نازی...دوستت دارم...تا روزی که زندم عشقت توی قلبمه.

با این حرفش باز دلم لرزید.دستانش را میان دستانم گرفتم  و بوسیدم.پیش خودم فکر کردم " ریحانه،بهترین و زیباترین زن دنیاست " .

نگاهم با چشمان مشکی اش گره خورد.چشمانش حالت خاصی داشت.

-امروز چته ریحانه جان؟مریضی؟بچه اذیتت می کنه؟درد داری؟

-نه...چرا؟

از سوالی که پرسیده بودم پشیمان شدم.معلوم نبود امروز چه مرگم شده بود.

-هیچی...منظوری نداشتم.

بارانی را از روی دوشم برداشتم و تنم کردم  و به طرف در  آپارتمان رفتم.خواستم از خانه خارج شوم که ریحانه صدایم کرد.به طرفش برگشتم.دست راستش را بالا گرفته و جعبه ی کادو پیچ را میان انگشتان شصت و سبابه نگه داشته بود.

-نگفتی این چیه آقا پسر؟

-اگه بگم که دیگه لطفی نداره.مزه اش به اینه که خودت باز کنی دختر خانوم.

ریحانه لبخند زیبایی زد و گفت:"پس تو برو...خودم تنهایی بازش می کنم...خیلی هیجان دارم که بدونم توش چیه" .

لبخندی زدم و از خانه خارج شدم.به طرف آسانسور رفتم.از در مجتمع که بیرون آمدم باز هم آن ترس مرموز به سراغم آمد.توجهی نکردم.یقه ی بارانی را بالا کشیدم و به طرف خیابان به راه افتادم.به وسط خیابان که رسیدم با صدای ترمز یک ماشین به خودم آمدم.راننده خیلی عصبانی بود.

-داداش سر صبحی خیلی کشیدی...نه؟

خیره به راننده ی ماشین که تا کمر از پنجره بیرون آمده بود نگاه کردم.

-چیه؟آدم ندیدی قِرتی؟

از راننده معذرت خواستم و به آنسوی خیابان رفتم.ماشین ها به سرعت عبور می کردند.غرق در افکارم بودم که ریحانه صدایم کرد.

به طرف ریحانه برگشتم.کیفم را با دست راست بلند کرده بود و کنار در ورودی مجتمع ایستاده بود.

-کیفت آقا پسر...کیفتو جا گذاشتی.

خواستم به طرفش بروم که خودش راه افتاد.هنوز به وسط خیابان نرسیده بود که با صدای ترمز یک وانت نیسان به خودم آمدم و دیدم ریحانه غرق در خون روی آسفالت افتاده و راننده ی ماشین مدام به سر و صورت خود می کوبد و به زمین و زمان فحش می دهد.

جلو رفتم و بالای سرش نشستم.چشمانش باز بود.لبخند تلخی روی لبان خونی اش نقش بسته بود.بسته ی کادو پیچ را محکم با دست چپ گرفته بود و دست دیگرش رو ی شکمش بود.دانه های برف روی ریحانه فرود می آمدند و به سرعت ناپدید می شدند.مات و مبهوت به چهره ی رعنای ریحانه خیره شده بودم.امروز بیست و هشت ساله شده بود...

***

هنوز صدایش را می شنیدم.انگار که خواب می دیدم.چشمان را باز کردم تا باور کنم تمام اتفاقاتی که افتاده فقط یک خواب بوده.اما وقتی چشم باز کردم،روی تخت سفید بیمارستان دراز کشیده بودم و سرمی به دستم وصل بود.

نگاهم به خواهرم سمیرا افتاد که کنار تخت ایستاده بود و با چشمانی خیس اسمم را صدا می کرد:

-حالت خوبه سعید؟...چرا عرق کردی؟

فروردین 1384


نوشته شده در : جمعه 29 مرداد 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

اتنا
دوشنبه 29 مهر 1392 02:18 ق.ظ
خیلی طبع داستان لطیف بود خوشم اومد
پاسخ علی کریمی : از بازدید شما سپاسگذارم
شما،می توانید شماره تماس و آدرس دقیق پستی خود را به همراه کد پستی ده رقمی به صورت پیام خصوصی برای مدیر وبلاگ ارسال نموده تا کتاب " نامه ای برای همسرم" به آدرس محل کار یا منزل شما ارسال گردد.
بدیهی است هزینه کتاب و هزینه ارسال با پست سفارشی پیشتاز هر عهده شما خواهد بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر