تبلیغات
نامه ای برای همسرم...

امروز:

ماه عسل

منظره ی قشنگی بود.علاوه بر آن،از پشت رُل نشستن طولانی خسته بودم.ماشین را نگه داشتم و از سارا خواستم که پیاده شود تا در کنار آن منظره ی زیبا عکسی بی اندازیم و خاطره ی ماه عسلمان را ثبت کنیم.
جاده ی شمال همیشه برایم مثل جاده ای بود که خدا به سمت بهشت کشیده.
سارا را روی یک تخته سنگ نشاندم و خودم به آنطرف جاده رفتم تا با زاویه ی بازتری عکسب...رداری کنم.
یک چشمم را بستم و از داخل چشمی دوربین به سارا نگاه کردم.توی دلم خدا را شکر کردم.از صمیم قلب خدا را شکر کردم که بالاخره آنچه را که می خواستم به من داد.بدون سارا،تمام زندگی،ارزش یک لحظه زنده بودن را هم نداشت.
-:چی کار می کنی پس شادوماد؟بگیر دیگه.
با صدای سارا به خودم آمدم.از داخل دوربین به صورت زیبای سارا خیره شدم .چشمان آبی سارا برایم مثل دریا بود.کادر دوربین را باز کردم و تصویر را کاملاًً عقب کشیدم تا منظره ی زیبای پشت سر نمایان شود.نمی دانم چه شد که یک بنز سفید رنگ،با سرعتی دیوانه وار وارد کادر شد و به سمت سارا رفت...


نوشته شده در : پنجشنبه 4 فروردین 1390  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

قاتلی با موهای بلوند

اذیت شده بودم...خیلی زیاد.
از در آپارتمان بیرون آمدم.سرم را پایین انداختم.با دست روسری ام را مرتب کردم و راه افتادم.
از جلوی در نگهبانی مجتمع که رد شدم ،نگهبان سر از پنجره بیرون آورد و گفت:"شب به خیر خانم."
همانطور سر به زیر،سری تکان دادم و در
حالی که موهای بلوندم را جمع و جور می کردم وارد خیابان شدم.
چند قدمی پیاده راه رفتم تا به بوستان کنار مجتمع رسیدم.وارد سرویس بهداشتی شدم.روسری و مانتو را درآوردم و به همراه موی مصنوعی داخل سطل زباله انداختم.بالاخره از شر زنی که تمام دلخوشی ام در این دنیا بود خلاص شدم.حتی فکرش هم آزارم می داد.فکر اینکه مرا فراموش کند و بخواهد شبش را با مرد دیگری صبح کند.
روز بعد که تیتر روزنامه ها را دیدم،فهمیدم تیرم خطا نرفته: " پلیس در جستجوی زنـــی که (فرزانه-ح) را در آپارتمانش به قتل رساند."


نوشته شده در : یکشنبه 29 اسفند 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

چهار خط موازی

احساس می كرد سرش روی بدنش سنگینی می كند.مثل اینكه سر كس دیگری را روی بدن او گذاشته باشند.

رد چهار خط موازی قرمز هنوز روی گونه ی چپش خودنمایی می كرد.فریاد زد : " من دیگه نمی تونم.باید باهات حرف بزنم.باید همه ی حرفهامو بهت بگم مسعود...سه سال اسیرت بودم...اگه با هر كدوم از اون خواستگارای رنگارنگم ازدواج می كردم زندگیم از الان بهتر بود."

محبوبه سیگاری روشن كرد.پك محكمی به سیگار زد.در حالی كه دود سیگار را از بینی خارج می كرد گفت : " میشه بگی تو چرا فكر می كنی چون شوهرمی حق داری كه هر كاری می خوای باهام بكنی؟...تو چرا نمی خوای بفهمی كه بیماری؟..."

با گفتن این حرف یاد شب قبل افتاد.یادش آمد دیشب بود كه با گفتن این حرف چهار خط موازی قرمز روی گونه اش نقش بستند  و حالا قطرات گرم اشك جای آنها را می سوزاند.

پكی به سیگارش زد و ادامه داد : " تو بیماری مسعود.بیماری سوءظن داری.كی گفته فقط به سرماخوردگی و دل درد می گن بیماری؟...خب اینم یه جور بیماریه...دیگه از دستت خسته شدم.این حرفهارو هم كه دارم بهت می گم دیگه نمی تونستم توی دلم نگهشون دارم...باید یه روزی می ریختمشون بیرون...اصلاً می دونی چیه؟من ازت متنفرم...تعجب كردی،نه؟...بایدم تعجب كنی.من خر بودم كه اون همه خواستگارو رد كردم،از درس و دانشگاه بُریدم،بابای بیچارمو انداختم گوشه ی بیمارستان،فقط به خاطر تو،به خاطر یه آدم بی ارزش كه فكر می كردم خیلی ارزش داره."

محبوبه دهانش را كج كرد و ادای مسعود را درآورد: " من چشماتو می پرستم...سبزی چشمات آدمو یاد زندگی می ندازه."

سیگار به فیلتر رسیده بود.فیلتر سیگار را در زیر سیگاری تا جایی كه زور داشت فشار داد." شما مردا تا خَرتون از پل می گذره دیگه همه چیز رو فراموش می كنین...برای شما مهم فقط به دست آوردن زَنه...همین كه فهمیدین فلان زن مال شماست و اسم شما رفته توی شناسنامش،دیگه هیچی براتون اهمین نداره."

صورتش كاملاً خیس شده بود.فریاد زد : " منِ احمق گول حرفاتو خوردم.اونقدر خر بودم كه فكر می كردم هر چی می گی راست می گی...اما دیگه نمی تونم،نمی تونم تحملت كنم.می فهمی؟"

محبوبه سیگار دیگری روشن كرد و ادامه داد : " نمی تونم هی كتك بخورم و حرف نزنم.یه روز می گی با یه مرد دیدمت،می زنی توی گوشم...یه روز می گی با میوه فروش محل ارتباط دارم،می زنی توی دهنم...یه روز می گی با راننده ی آژانس ریختم روی هم،دنده هامو خورد می كنی...هر وقتم كه صحبت از طلاق می كنم دوست و رفیقای قانونیت رو به رخم می كشی...به خدا دیگه خسته شدم،حالم ازت به هم می خوره،وقتی می بینمت احساس می كنم دل و روده هام به هم می پیچه،می خوام بالا بیارم...خستم كردی مسعود."

قطرات گرم اشك از چشمان سبز محبوبه پایین می آمد و از روی چهار خط موازی قرمز عبور می كرد.ساعت اتاق سه بار به صدا درآمد.محبوبه روبروی آینه نشسته بود و به عكس مسعود،كنار آینه،نگاه می كرد.تند تند نفس می كشید.سیگارش را در زیر سیگاری خاموش كرد.صدای خس خس سینه اش را می شنید.نیم ساعت دیگر به آمدن مسعود مانده بود و محبوبه باید به فكر یك غذای حاضری می بود.


نوشته شده در : چهارشنبه 6 بهمن 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

آسمانِ ایران

ساعت هفت صبح بود.جولیا با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد.آسمان شهر پاریس قرمز بود و قطره های باران،آرام روی شیشه ی اتاق خواب فرود می آمدند.

جولیا دلش گرفته بود.دلش برای فرزندانش " سهراب و تهمینه" و همسرش "سیاوش" تنگ شده بود.روی تخت خواب نشست.با خودش فکر کرد:

-اگر سیاوش به طور اتفاقی خواهرزاده اش فرزانه را در پاریس نمی دید و اگر فرزانه و همسرش پاریس را برای دوران ماه عسل خود انتخاب نمی کردند،هیچ وقت سیاوش به فکر ایران رفتن نمی افتاد.

تمام مشکلات جولیا و سیاوش از سپتامبر سال گذشته شروع شده بود.زمانی که سیاوش فرزانه را در یکی از فروشگاه های ایرانی پاریس دیده بود و حرف های فرزانه،داغ دوری اش از ایران را برایش زنده کرده بود.

جولیا هنوز هم سیاوش را دوست داشت.با این که یک سال از رفتن او و بچه ها می گذشت،هنوز به وضع جدید و تنهایی در خانه عادت نکرده بود.

اشک چشمان جولیا را پر کرده بود.یاد گذشته ذهنش را مشغول کرده بود.یاد روزهایی که هر وقت باران می بارید،سیاوش سازی را که می گفت اسمش" تار" است،بر می داشت و شروع به نواختن آهنگی می کرد که شعرش را برای جولیا گفته بود.جولیا عاشق صدای تار سیاوش بود.تار،صدای غریبی داشت که تمام غصه های عالم را به درون سینه ی جولیا می ریخت و باعث می شد افتخار کند که شوهرش یک ایرانی است.

جولیا روی تخت دراز کشید،به قطره های باران که حالا با شدت بیشتری به پنجره ی اتاق خواب می خوردند خیره شد و شعر سیاوش را زیر لب زمزمه کرد:

-دلش گرفته آسمون مثل دلم....داره می باره آسمون مثل دلم....داره دردشو فریاد می زنه...داره عشقشو فریاد می زنه....خدایا درد من درمون کن امشب....که مهمونم به درگاه تو امشب....خدایا درد من درمون نداره...خدایا غصه ها پایون نداره...دلم امشب خونه خدایا....چشام دریای بارونه خدایا....خدایا یار من تنها نباشه....چشاش از اشک غصه پر نباشه...

جولیا با یادآوری روزهای خوب گذشته بیشتر احساس دلتنگی می کرد.با خودش فکر کرد:" ای کاش رو در روی سیاوش نمی ایستاد و با آنها رفته بود.

دوباره یاد گذشته ذهنش را پر کرد...زمانی که برای اولین بار سیاوش را در دانشکده دید.هیچ کدام از دانشجوها نمی دانستند که استاد روانشناسی آنها یک ایرانی است.وقتی که سیاوش وارد کلاس شد و خود را معرفی کرد،خیلی از دانشجوها به خاطر سن کم و ایرانی بودن او کلاس را ترک کردند.اما جولیا و چند دانشجوی دیگر در کلاس ماندند.ازهمان روز اول جولیا ی جوان عاشق وقار و متانت استاد ایرانی اش شد.

جولیا از روی تخت بلند شد و به طرف پنجره ی اتاق رفت.چشمانش مث آسمان بارانی پاریس قرمز بود.دیگر نمی توانست دوری همسر و فرزندانش را تحمل کند.تصمیمش را گرفت.به طرف تلفن رفت و با دوستش " آنت " که کارمند یک شرکت حمل و نقل هوایی بود تماس گرفت و یک صندلی برای اولین پرواز به مقصد ایران رزرو کرد.نمی خواست سیاوش و دیگران از رفتن او به ایران باخبر شوند،برای همین به هیچ کس اطلاع نداد...می خواست غافلگیرشان کند.

***

وقتی جولیا روی صندلی هواپیما نشست،روحش زودتر به آسمان ها پرواز کرده بود.باورش نمی شد که تا چند ساعت دیگر می تواند عزیزانش را ملاقات کند،وقتی هم که هواپیما از روی زمین بلند شد،اشک چشمانش را پر کرده بود.دلش می خواست زودتر آسمانِ ایران را ببیند...اما نه جولیا و نه سایر مسافرین پرواز،نمی دانستند که هواپیمای آنها تا چهار ساعت دیگر سقوط خواهد کرد.

 

اردیبهشت 1384

 


نوشته شده در : شنبه 30 مرداد 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

" ریحانه "

-حالت خوبه سعید؟...چرا عرق کردی؟

با صدای ریحانه از خواب بیدار شدم.کنار تختم نشسته بود.پیشانی ام را بوسید و از اتاق خارج شد.

وقتی از روی تخت بلند شدم سرم گیج می رفت.نگاهم به پنجره افتاد.از شب قبل هنوز برف می بارید.صدای بوق ماشین هایی که از خیابان می آمد آزارم می داد.

به زحمت به طرف دستشویی رفتم.با دیدن صورتم داخل آینه،ترسی مرموز دلم را لرزاند.بیشتر شبیه به اموات بودم.

بدون اینکه صورتم را بشورم دوباره به اتاق خواب برگشتم.کت و شلوار خاکستری رنگم را با یک پیراهن سرمه ای پوشیدم.کیفم را برداشتم و به آشپزخانه رفتم.

ریحانه برایم چای ریخته بود.لباس خوابی فیروزه ای رنگ به تن داشت و برایم لقمه می گرفت.جلو رفتم و گونه اش را بوسیدم.بعد خم شدم و شکم جلو آمده اش را بوسیدم.

-سعید،ولم کن تو رو خدا،بشین صبحانتو بخور.

روی صندلی نشستم .کیفم را روی میز گذاشتم و با دست لیوان چای را لمس کردم.گرمای مطبوعی داشت.برای چند لحظه دلم خواست چای را بیرون،زیر برف بنوشم.لیوان را برداشتم و بلند شدم.

-کجا میری؟

-میرم توی تراس.

***

از طبقه ی سیزدهم همه چیز ریز دیده می شد.مردم برایم  مثل مورچه ها بودند.مورچه های که با سرعت زیاد در جنب و جوشند.

یک دانه ی ریز برف روی گونه ام نشست.دلم لرزید...نمی دانم چرا.

لیوان چای را بالا آوردم و مقابل صورتم نگه داشتم.بخار می کرد.دانه های برف تا نزدیک لیوان می آمدند و با رسیدن به بخار ی که از لیوان بلند می شد،آب می شدند.

جرعه ای از چای نوشیدم و به ماشین های داخل خیابان خیره شدم.بیشتر شبیه ماشین های کوچک فلزی بودند که در کودکی با آنها بازی می کردم.خیلی کوچک بودند،اندازه ی کف یک دست.

ریحانه در تراس را باز کرد و بارانی مشکی ام را روی شانه ام انداخت.

-امروز چته سعید؟

نگاهی به او انداختم.منتظر جواب نماند.در تراس را بست و به طرف آشپزخانه رفت.از پشت در بخار گرفته ی شیشه ای زل زده بودم به ریحانه.خیلی خواستنی شده بود با آن شکم جلو آمده.ریحانه ی من شاید تنها زنی بود که اینقدر حاملگی به او می آمد.زیباییش با قبل از حاملی تفاوتی نداشت.

چایم دیگر کاملاً سرد شده بور.در را باز کردم و وارد خانه شدم.بارانی هنوز روی دوشم بود.به طرف آشپزخانه رفتم.در کیفم را باز کردم و جعبه ی کوچک کادو پیچ را از جیب بغل کیف بیرون آوردم و دستم را به طرف ریحانه دراز کردم.

-تولدت مبارک خانومی.

ریحانه مشتاق به طرفم دوید.

-وااااااااای...اصلاً یادم نبود...امروز اول دی ما هه.سعید تو خیلی نازی...دوستت دارم...تا روزی که زندم عشقت توی قلبمه.

با این حرفش باز دلم لرزید.دستانش را میان دستانم گرفتم  و بوسیدم.پیش خودم فکر کردم " ریحانه،بهترین و زیباترین زن دنیاست " .

نگاهم با چشمان مشکی اش گره خورد.چشمانش حالت خاصی داشت.

-امروز چته ریحانه جان؟مریضی؟بچه اذیتت می کنه؟درد داری؟

-نه...چرا؟

از سوالی که پرسیده بودم پشیمان شدم.معلوم نبود امروز چه مرگم شده بود.

-هیچی...منظوری نداشتم.

بارانی را از روی دوشم برداشتم و تنم کردم  و به طرف در  آپارتمان رفتم.خواستم از خانه خارج شوم که ریحانه صدایم کرد.به طرفش برگشتم.دست راستش را بالا گرفته و جعبه ی کادو پیچ را میان انگشتان شصت و سبابه نگه داشته بود.

-نگفتی این چیه آقا پسر؟

-اگه بگم که دیگه لطفی نداره.مزه اش به اینه که خودت باز کنی دختر خانوم.

ریحانه لبخند زیبایی زد و گفت:"پس تو برو...خودم تنهایی بازش می کنم...خیلی هیجان دارم که بدونم توش چیه" .

لبخندی زدم و از خانه خارج شدم.به طرف آسانسور رفتم.از در مجتمع که بیرون آمدم باز هم آن ترس مرموز به سراغم آمد.توجهی نکردم.یقه ی بارانی را بالا کشیدم و به طرف خیابان به راه افتادم.به وسط خیابان که رسیدم با صدای ترمز یک ماشین به خودم آمدم.راننده خیلی عصبانی بود.

-داداش سر صبحی خیلی کشیدی...نه؟

خیره به راننده ی ماشین که تا کمر از پنجره بیرون آمده بود نگاه کردم.

-چیه؟آدم ندیدی قِرتی؟

از راننده معذرت خواستم و به آنسوی خیابان رفتم.ماشین ها به سرعت عبور می کردند.غرق در افکارم بودم که ریحانه صدایم کرد.

به طرف ریحانه برگشتم.کیفم را با دست راست بلند کرده بود و کنار در ورودی مجتمع ایستاده بود.

-کیفت آقا پسر...کیفتو جا گذاشتی.

خواستم به طرفش بروم که خودش راه افتاد.هنوز به وسط خیابان نرسیده بود که با صدای ترمز یک وانت نیسان به خودم آمدم و دیدم ریحانه غرق در خون روی آسفالت افتاده و راننده ی ماشین مدام به سر و صورت خود می کوبد و به زمین و زمان فحش می دهد.

جلو رفتم و بالای سرش نشستم.چشمانش باز بود.لبخند تلخی روی لبان خونی اش نقش بسته بود.بسته ی کادو پیچ را محکم با دست چپ گرفته بود و دست دیگرش رو ی شکمش بود.دانه های برف روی ریحانه فرود می آمدند و به سرعت ناپدید می شدند.مات و مبهوت به چهره ی رعنای ریحانه خیره شده بودم.امروز بیست و هشت ساله شده بود...

***

هنوز صدایش را می شنیدم.انگار که خواب می دیدم.چشمان را باز کردم تا باور کنم تمام اتفاقاتی که افتاده فقط یک خواب بوده.اما وقتی چشم باز کردم،روی تخت سفید بیمارستان دراز کشیده بودم و سرمی به دستم وصل بود.

نگاهم به خواهرم سمیرا افتاد که کنار تخت ایستاده بود و با چشمانی خیس اسمم را صدا می کرد:

-حالت خوبه سعید؟...چرا عرق کردی؟

فروردین 1384


نوشته شده در : جمعه 29 مرداد 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

کودک و خدا

کودک منتظر بود که به دنیا بیاید.کودک از خدا پرسید" پس کی من را به دنیا می فرستید؟"

خدا گفت:"صبر داشته باش".

کودک بی صبرانه منتظر بود موجودی را که خدا می گفت مادر اوست ببیند.پس از خدا پرسید:"مادر چه موجودی است؟"

خدا گفت:"مادر مهربان ترین مهربانان است".

کودک گفت:"مهربان یعنی چه؟"

خدا پاسخ داد:"مهربان یعنی کسی که از شیره ی جانش به تو می خوراند."

کودک پرسید:"خدایا...من باید او را دوست داشته باشم؟"

خدا گفت:"برتر از دوست داشتن...تو باید بعد از من او را بپرستی".

کودک گفت:"خدایا...پس خواهش می کنم مرا زودتر به دنیا بفرست".سپس با خودش فکر کرد "یعنی مادر چه موجودی می تواند باشد که خدا این قدر احترام برای او قائل است و می گوید بعد از خدا باید او را بپرستم؟".کودک حسابی کلافه شده بود.حرف های خدا او را برای دیدن مادر کنجکاوتر کرده بود.

زمان زیادی گذشت،اما خدا کودک را به دنیا نفرستاد.کودک عصبانی شد،نزد خدا رفت و گفت:"خدایا پس کی می خواهی من را به دنیا بفرستی؟".

خدا پاسخ داد:"گفتم که،صبر داشته باش.تو دیرتر به دنیا می روی".

کودک نگاهی به کودکان دیگر انداخت که پشت سر هم به طرف دنیا می رفتند.سپس رو به خدا کرد و گفت:"خدایا...آخر چرا من باید دیرتر به دنیا بروم؟"

خدا سکوت کرد.

مدتی گذشت و در این مدت کودکان زیادی به دنیا رفتند.کودک حسابی کلافه شده بود که خدا به او گفت:"اینک نوبت تو است،می توانی به دنیا بروی...برو و صبور باش کودکم".

کودک منظور خدا را نفهمید.خواست دوباره سوال کند که"صبر برای چه؟" اما با عجله و مشتاقانه به سوی دنیا دوید.خوشحال بود که بالاخره می تواند موجود مادر را ببیند و جواب تمام سوالاتش را بیابد.

اما خدا او را با صبر آشنا کرده بود،چون با به دنیا آمدنش،مادرش از دنیا می رفت.

بهار 1384


نوشته شده در : دوشنبه 11 مرداد 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .

مقدمه

هوالمحبوب

خواننده ی عزیز،با سلام و درود

مقدم تو را به این وبلاگ گرامی میدارم.

داستان هایی که می خوانی،بین سالهای 1383 و 1384 نوشته شده و در کتابی به نام " نامه ای برای همسرم" در سال 1385 به چاپ رسیده.داستان هایی که شخصیت های اصلی آن را زنان تشکیل داده و به برخی مشکلات زنان می پردازد.

زن موجود غریبی است و در هر مقامی،چه به عنوان مادر یا همسر  یا خواهر و ... دنیایی متفاوت دارد.اما چرا به جرم زن بودن محکوم است؟

به راستی این موجودی که خدا بهشت برینش را زیر پاهای پر توان او قرار داده،در جامعه ی خشن و زن ستیز کنونی،تا چه حد احساس خوشبختی می کند؟

داستان های این وبلاگ را تقدیم می کنم به "زن ایرانی" که در تمام دنیا،مظهر صداقت است و سرچشمه ی پاکی.


نوشته شده در : دوشنبه 11 مرداد 1389  توسط : علی کریمی.    نظرات() .